مادرم
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:48
بيرون كافي شاپ نشسته ام. روبرويم مغازه اي است كه لباس هاي مردم را شسته و اتو كشيده تحويل مي دهد. خانمي هم سن و سال مادرم، با چند لباس مردانه و زنانه تميز و اتو كشيده از مغازه خارج مي شود. ياد مادرم افتادم! در آخرين سفرم به ايران، پيراهنم را به اتوشويي سر خيابان داده بود. نمي دانستم. با آن زانوهاي خر...
الحیات جمیلة
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:48
با حروف خيلي بزرگ و روی بازوی کشیدهِ دستِ چپش خالکوبی کرده: "الحیات جمیلة"(زندگی زیباست).آمریکایی است و قیافهاش اصلا شبیه عربها نیست. سلام میکنم و میگویم:«تَتوی باحالیه.» میخندد و تشکر میکند. ادامه میدهم:«حالا چرا عربی؟» به حرف زدن ميافتد. تعریف میکند كه دوست دختر سابقش، که خیلی هم دوستش داشته، عرب ...
شکوه
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:48
شما توی هر حالی باشید و ندونید که چی باید گوش بدید، این شکوه نامجو میتونه یک پیشنهاد خوب باشه. کهنه نمیشه لعنتی.
امان از این شعر
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:48
من بودم و دلی و هزاران شکستگیآن هم به لطف زلف پرشکنت رفته رفته رفت گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سرعمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفتمحتشم کاشانی
اقبال
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 8:48
محمد اقبال لاهوري هميشه دير به مدرسه مي رفت. يك روز كه مثل هميشه دير به مدرسه رسيده بود، مدير مدرسه با ناراحتي مي گويد:«اقبال! تو هميشه دير مي آيي». اقبال نيز بلادرنگ مي گويد:«آقا! اقبال هميشه دير مي آيد...» دقيقا يادم نيست اين را كجا خواندم، ولي خوب يادم است كه با مداد و كنار متن نوشتم:"اما مي آيد"...